عـــــلمــــــــدار
 هر کس خدا را فراموش نکند به حقیقت عالم دست یافته است.

      از این ماجرا دو سال گذشت. و من هر روز با دهها پیشنهاد از طرف دوستان و رفقا و اقوام مواجه بودم. انگار همه بسیج شده بودند تا منو متاهل کنند. محل کارمم عوض شد و به شهر دیگه ای رفتم. ماجرای دختر شهید رو هم کاملا فراموش کرده بودم. از اونجایی که جاهای مختلفی برای صحبت دعوت می کردن، هرجا جمعیت جوونی گیرم می کرد در مورد ازدواج و این که امام رضا زن میده (اگه به موضوع جلسه ربط داشت) صحبت می کردم. چند تا ماجرای خیلی جالب هم در مورد زن گرفتن بعضیا از امام رضا ،بدون واسطه یا با یه واسطه شنیده بودم که همه جا نقل می کردم. (یکی هم پیدا نشد بگه کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی.) تا این که یکی پیدا شد و اونم خودم بودم!

      یه دفعه که رفته بودم حرم امام رضا ،به خودم گفتم بیا نوید برا یه بار هم که شده به امام رضا بگو از حرم نمی رم بیرون مگر این که زن بدی! البته از شما چه پنهون چند بار دیگه هم این فکر به ذهنم رسیده بود ولی خیلی می ترسیدم. از خودم. از اینکه اینو بگم و تا صبح هم بشینم و از زن خبری نشه! آخه خودم که می دونستم چه آدمی هستم. تا این که این سری گفتم دل بزنم به دریا. فوقش اینه که اگه حاجت نگرفتم، پیش امام رضا ضایع شدم. خدا هم که از خودمونه! کس دیگه ای هم که از این قضیه خبر نداره.

      خلاصه رفتم یه گوشه ای و نشستم به زاری! تف تو ریا ، کلی گریه کردم و گفتم یا امام رضا تو که میدونی چقدر دوستت دارم. تو که میدونی چقدر قبولت دارم. اگه زن دادی، دادی؛ اگه ندادی، دیگه نه من، نه شما! حالت عجیبی بهم دست داده بود. منتظر بودم یکی بیاد بگه: داماد من تویی؟! خیلی نشستم. دعا و ثنا و... اما خبری نشد. با ناامیدی و ناراحتی بلند شدم. اومدم دم باب الرضا. رو کردم به آقا. گفتم: آقا رفاقت ما کمرنگ شد. اگرچه هنوزم یه روزنه امید دارم جوابمو بدی، اما دوست داشتم تو همین حرم بهم زن میدادی!(درست عین همون ماجراهایی که شنیدم و برا بقیه تعریف می کنم) با همون چشای قرمز پراشک اومدم بیرون. همین جور که داشتم می رفتم با خودم می گفتم: کافر مشرک ملحد! این چه طرز صحبت کردن با آقا بود.

      اومدم شهرمون. رفتم سر کار. شب که از ماموریت برگشتیم بچه ها گفتند فلانی از مرکز استان زنگ زده باهاتون کار داشت. یکی از مسئولین مجموعه ما بود در استان. با خودم گفتم چیکار میتونه داشته باشه؟ بهش زنگ زدم. با خوشحالی احوال پرسی کرد و بعد پرسید: هنوز نوید آقا معیل نشدی؟ (یعنی عیال وار، یه چیزی تو همون مایه های متاهلی و دوتا شدن و ازدواج) گفتم: نه حاج آقا. گفت: مبارکه! برا اون که رفته بودی جواب مثبت داده. با حالت تعجب پرسیدم: من که جایی نرفتم. کیو میگید؟ گفت: فلانی. هرچی فکر کردم چیزی یادم نمی اومد. حتی فامیلشم یادم رفته بود. آخه دو سال گذشته بود. به هر حال با هر ضرب و زوری بود حالیم کرد کیو میگه. من که اصلا گیج و منگ شده بودم پرسیدم: قضیه چیه؟ ایشون که می خواست درس بخونه. اصلا قصد ازدواج نداشت. گفت: به هر حال راضی شده. یه شماره همراه بهم داد گفت: این شماره دامادمونه، با ایشون صحبت کرده. باهاش تماس بگیر تا همه چی رو بهت بگه. داماد این مسئول ما، یه روحانی جوان بود که جاهای مختلف می رفت برا سخنرانی و کلاس.

      تماس گرفتم. همه ماجرا رو تعریف کرد. گفت برا یه دوره تابستونی رفته به دانشگاهی که خانم فعلی ما اونجا درس می خونده. یه کلاس داشته در مورد مشاوره ازدواج و از این جور چیزا. بعد از کلاس خانم تشریف می برن پیش ایشون و مشاوره خصوصی و ... در مورد منم که ازش خواستگاری کرده بودم صحبت می کنه و میگه یه فردی با این مشخصات هم برام گفته بود، که من به خاطر درس ردش کردم. حاج آقا هم گیر سه پیچ میده که اسمش چیه؟! (اگه این ازدواج سر نمی گرفت میگفتم: آخه حاج آقا شما رو به فامیل خواستگارای دخترای مردم چیکار؟! البته همه روحانیا این جوری نیستن. دیدتون رو نسبت به روحانیت عوض نکنید!لطفا) و ایشون هم اسم ما رو میگه. حاج آقا هم میگه غصه نخور، خودم ردیفش می کنم. و بعد زنگ میزنه به پدر خانمش و بعدشم بقیه ماجرا.

      ساعت 9 شبه. شب میلاد دختر بهترین خانم عالم که خیلی براش احترام قائلم. وجودم فدای زینب! وسط صحن جامع رضوی با یه نفر که تازه شده همدم ما، دوش به دوش نشسته ایم. دارم به حرفای چند وقت قبلم که همین جا زده ام فکر می کنم:" آقا رفاقت ما کمرنگ شد. اگرچه هنوزم یه روزنه امید دارم جوابمو بدی، اما دوست داشتم تو همین حرم بهم زن میدادی!"

و صدایی توی گوشم نجوا می کنه: اگه شما رفاقتتون رو با ما کمرنگ کنید،ما شما رو دوست داریم و به فکر شما هستیم. بیا اینم یه زن خوب! اونم تو حرم. دیگه چی میخوای؟

      ... امام رضا زن می دهد! باور کنید.

 

[ جمعه دوم اردیبهشت 1390 ] [ 22:36 ] [ نوید ] [ ]
درباره وبلاگ

معمولا جمعه ها به روز می شویم.
بیشتر مطالب ما از جنس خاطره است.
امکانات وب
ابزار پرش به بالا